شاید تنها چیزی که در آخر اهمیت پیدا میکند نیت خیر است: نقد فصل دوم سریال فارگو
فیلمنامه 7
بازیگری 9
کارگردانی 9
موسیقی 9
ویرایش 9
فیلمبرداری 9

بله در جریان هستم که کمی دیر شده، اما خب ایام امتحانات هست و خیلی ها هم هنوز این فصل را کامل ندیده بودند برای همین تا شب گلدن گلوب یرای نوشتن این مطلب صبر کردم. به همه چیز خواهیم پرداخت، به سرنوشت شخصیت های داستان، پیام های سریال، نکات ریز و حتی ماجرای سفینه ..

Summary 8.7 great
فیلمنامه 0
بازیگری 0
کارگردانی 0
موسیقی 0
ویرایش 0
فیلمبرداری 0
مجموع رای از کاربران. شما نیز میتوانید در امتیاز دهی شرکت کنید. فقط کافیست روی ستاره های بالا کلیک کنید و دکمه ثبت را کلیک کنید
ثبت
Summary 0.0 bad

شاید تنها چیزی که در آخر اهمیت پیدا میکند نیت خیر است: نقد فصل دوم سریال فارگو

بله در جریان هستم که کمی دیر شده، اما خب ایام امتحانات هست و خیلی ها هم هنوز این فصل را کامل ندیده بودند برای همین تا شب گلدن گلوب یرای نوشتن این مطلب صبر کردم. به همه چیز خواهیم پرداخت، به سرنوشت شخصیت های داستان، پیام های سریال، نکات ریز و حتی ماجرای سفینه فضایی.

بدون شک فصل دوم سریال Fargo بهترین سریال این فصل (یا حتی سال) از تلویزیون بود و اگر قرار است حق به حق دار برسد جوایز بسیاری را در گلدن گلوب امشب بدست خواهد آورد و بی خود هم نیست. Fargo در تمام قسمت های این فصل اش نسبت به دیگر سریال های امسال خنده دار تر، هیجان انگیز تر، زیباتر بود و هنرمندی کارگردان، ویرایشگر، بازیگران و موسیقی زیبای این سریال به وضوح قابل رویت بود.

***خطر اسپویلر: در صورتی که هنوز این فصل از سریال Fargo را ندیده اید از خواندن ادامه متن پرهیز کنید.***

اگر بخواهیم این سریال با True Detective مقایسه کنیم که مقایسه بی ربطی نخواهد بود همه میدانیم که کار به کجا میکشد و نتیجه چه خواهد بود، پس رجوع میکنیم به مقایسه های دیگری که توسط دیگران در مورد این سریال و سریالی دیگر صورت گرفته است. و آن سریال Breaking Bad است. سریال Breaking Bad در تابستان 2013 در حالی به اتمام رسید که بسیاری از منتقدین آن را بهترین سریال تلویزیونی می نامیدند و پس از آن همه دنبال آن بودند که ببینند سریال بعدی که بتواند جایگزین آن بشود چه سریالی خواهد بود و هست. اگر به نتایج رای گیری های انجام شده از منتقدین نگاهی بیاندازید خواهید دید که Breaking Bad سال 2012 و 2013 را برد و پس از آن جای خود اش را به فارگو داد.

بر روی کاغذ این دو سریال ممکن است خیلی شبیه هم نباشند تا آنجا که اصلاً سریال Breaking Bad مجرمین را در مرکز روایت داستانی اش قرار داده است امافارگو روایتی از پلیس هاست. و اینکه اصلاً فصل های فارگو خیلی به هم ربطی ندارند اما Breaking Bad همان داستان را برای 5 فصل و 6 سال تعریف کرد.

اما اگر با دقتی بیشتر نگاه کنیم شباهات بسیاری بین این دو سریال است. بیخود نیست اکثر کسانی که سریال Breaking Bad را دوست داشته اند، سریال Fargo را نیز دوست دارند.
هر دو سریال در مورد این است که چطور یک کار بد، یک جرم تمام خوبی ها را از بین میبرد. Breaking Bad با این شروع شد که والتر میخواست مواد درست کند با این نیت خیر که پول جمع کند و بعد از مرگ اش خانواده اش با بدبختی روبرو نشوند، چون او فقط یک معلم ساده بود و سرمایه ای نداشت تا برای خانواده اش باقی بگذارد. اما این انتخاب تاریکی ای را در او بیدار کرد که کم کم همانند سرطان تمام او را در بر گرفت.

اما در فارگو قضیه برعکس است. تمرکز بر پاداش بلند مدت سپری کردن یک زندگی خوب و انسانی است. در فصل یک Molly Solverson و پدر اش و همچنین جوانی پدر اش در فصل دوم چیزی نمیخواستند جز یک زندگی آرام و خوب در شهر کوچکی در Minnesota، چیزی که در انتها آن ها را از صدمه دیدن محافظت کرد.
بیشتر آدم بد های فارگو برگرفته از والتر و ضد قهرمانان است. در فصل او Lester Nygaard مردی است کوچک و بی وجدان که با تاثیر پذیری از شخصی به حوادثی یکی از دیگری وحشتناک تر کشیده میشود و در فصل دوم هم Peggy و Ed Blumquist با یک تصمیم گیری اشتباه و غلط جهنمی را در شهر به پا میکنند.

هر دو سریال در دنیایی رخ میدهند که در آن یکجور خدا وجود دارد. هیچ چیز بیشتر از وجود آن سفینه فضایی در بین طرفداران سریال فارگو اختلاف نظر ایجاد نکرد. خیلی ها آن را بی اساس خواندند و خیلی ها وجود اش را ضروری ندانستند. اما اینطور نیست. این نشان از آن است که فارگو در دنیایی اتفاق میافتد که یکجور خدا ناظر اعمال و اتفاقات صورت گرفته در آن است. ممکن است این خدا دور و ناشناخته باشد، اما معجزات اتفاق میافتند و زندگی درستکاران توسط اشان بعضی اوقات نجات داده میشود. حتی در همین موارد نیز آن درستکاران باید دقیقاً راه راست و درست را بروند تا به نتیجه برسند. مثلاً مالی در فصل یک نمیتوانست Lester را دستگیر کند مگر اینکه دقیقاً بر طبق روال و قانون عمل کند و اون خدا میتواند در جاهایی دیگر بسیار ظالمانه و بی هوا عمل کند و با بارش باران ماهی یک تراژدی به ظاهر بی انگیزه را در فصل یک بوجود آورد.

این در Breaking Bad هم بود. در پایان فصل دوم سریال آن حادثه هوایی وحشتناک برخورد دو هواپیما به هم که دقیقاً بالای خانه Walter رخ داد یک رستگاری بود نه قضاوت. حتی اگر بگویید خود والتر با نجات ندادن دختر کنترل کننده ترافیک هوایی مسبب این واقعه شد، اما رخ دادن این اتفاق در بالای خانه او یک جور عذاب الهی میتواند دیده شود.

هر دو سریال یک جورایی برگرفته از کار برادران Coen است. موقع پخش سریال Breaking Bad خیلی از منتقدین روایت پردازی جنایی آن را با کارهایی از Joel و Ethan Coen مقایسه میکردند. برادرانی که پشت چندین و چند فیلم برتر دهه اخیر بودند که فیلم سینمایی فارگو یکی از آنهاست. ممکن است مستقیم به آن ها بازنگردد اما در بسیار جهات روایت پردازی شبیه به کارهای این دو دارد مخصوصاً جاهایی که مربوط به طمع می شود و سریال فارگو را هم که همه میدانیم برگرفته از ترکیب چندین کار این برادران است.

هر دو سریال با اینکه با بودجه نسبتاً کم ساخته شده اند اما مناظر زیبایی از صحرا و دشت در سریال Breaking Bad و چشم انداز های برفی در سریال فارگو موجب زیبایی و ایجاد حسی خاص در سریال شده اند.

هردوی سریال ها در مورد بحران هایی در آمریکا هستند. در سریال Breaking Bad بحران های مالی و وضعیت بد اقتصادی کشور را نشان می دهد که تا حدی بحران شدید است که برای یک معلم شیمی داشتن یک بیمه درمانی مسئلهای بسیار سخت و دشوار است. در سریال Fargo نیز به خصوص در فصل دوم همین ایده مشاهده می شود.

در بهترین فصل های هر دو سریال شخصیت های داستان با اخلاقیات درگیر بودند. Breaking Bad در اوج اش در فصول دوم و سوم هنگامی که تلاش بی پایان والتر برای ورود به کار فروش مواد مخدر خیلی ها را از او دور کرد و اینکه چطور شخصیت های سریال سعی اشان را کردند تا با تمام این اوضاع زندگی اشان را بکنند.

فارگو هم به همین صورت در فصل دوم با شخصیت های رنگارنگ اش عالی کار کرد. سریال برای اعمال شیطانی شخصیت هایش بهانه نمیاورد ( در هر حال کار های شیطانی هستند) اما آن ها را در زمینه ای به ما نشان میدهد که ما راحت تر و بهتر بتوانیم درکشان کنیم و با آنها همدردی کنیم ( کاری که فصل دوم سریال True Detective از آن عاجز بود). در مورد اینکه چطور یکسری ارزش ها برای عده ای زیباست، و شکنجه آور است برای عده ای دیگر که بنا به دلایلی نمیتوانند با این وضعیت کنار بیایند.

نقطه عطف آن آنجاست که در قسمت آخر فصل دوم وقتی Lou پگی را برای جرم هایش دستگیر کرده است، سعی میکند به او در مورد این امتیاز برای یک مرد که از خانواده اش نگهداری کند بگوید و پگی هم با تلاش بیهوده سعی میکند که برای او توضیح ذهذ که چطور در زندگی قدیم اش احساس زندانی بودنمیکرده است، ازدواج کردن و گیر کردن در یک راهی که رهایی از آن امکان پذیر نیست. سعی میکند برای او توضیح دهد که چگونه آن زندگی سنتی که او (Lou) عاشق اش است برای کسی مثل او مانند زندان است. ولی هنگامی که Lou میگوید: “پگی مردم کشته شدند.” حس بدی به شما دست میدهد. میتوانید باور کنید که در سطحی قابل توجیه است اما هنوز چیزیست وحشتناک!

و اما در قسمت آخر فصل دوم سریال فارگو صحنه زیبای مرگ Ed را داشتیم که جایی مرد که زندگی میکرد… داخل یک انبار گوشت محاصره شده توسط لاشه های حیوانات و قبل از آن بلاخره به نتیجه ای که همه بینندگان در کل سریال به آن رسیده بودند رسید و آن اینکه فرق نمیکند چقدر همدیگر را دوست دارند، او و Peggy اصلاً زوج مناسبی برای هم نبودند. و بلاخره هم Ed بهایش را با مرگ اش داد. البته اگر از Peggy بپرسید میگوید او این وسط قربانی بوده. در بهترین حالت Peggy یک ایده الیست رویا پرداز است که بر روی اولین موج های فمنیستی سواری میکند. در بدترین حالت احمقیست که مخ اش کار نمیکند و فکر میکند رفتن به زندان تفریح است. کله اش بیشتر در بین ابر های سپری میکرد تا بر روی شانه هایش و آدم را به این فکر میانداخت که چقدر این آدم از مرحله پرت است؟ در همانجا که شوهر اش دارد میمیرد او این توهم را میزند که Hanzee میخواهد با دود آن ها را از فریز بیرون کند، همانند آن فیلمی که در قسمت های قبل دیده بود و آنقدر شیفته اش شده بود که نفهمید اسیر اش خود را آزاد کرده است. این توهمات Peggy را توصیف میکنند و اینکه او کیست. یک رویا پرداز گیچ که سعی میکند زندگی رویایی برآورده نشده اش را با هر چیزی که او را به کسی که فکر میکند میتواند باشد نزدیک کند، پر می کند.

از سوی دیگر Mike Milligan که جان سالم از همه این ماجراها بدر میبرد بعد از اینکه خود را پادشاه اعلام کرد و فاتح خواند و به امید روز تاجگذاری بود، چنگال های زندگی شرکتی یقه اش را گرفت و تاج و تخت اش را از او گرفتند و در یک دفتر شبیه به سلول زندان وادار به کار اش کردند. به آخرین قهرمان ما گفته شد که که کروات و موها و لباس های شیک اش را کنار بگذارد و به جمع کارمندان بپیوندد و او متوجه می شود که شرکت ها برنده شده اند و جرم ها شرکتی شده اند یا شرکت ها مجرم شده اند و به گفته خودش دیگری پادشاه نداریم، چیز دیگری آن ها را صدا میزنیم و آن هم رییس شرکت است. در آخر Peggy، Hanzee و Mike همه اعضای حاشیه جامعه هستند که این شانس “من مرد/زن خودم باشم” را ازشان گرفته اند.

ولی قضیه سفینه فضایی چه بود؟ اگر بخواهیم به دلیل اصلی وجود آن جدای از داستان بپردازیم باید گفت همانطور که میدانید این سریال برگرفته از فیلم های برادران Coen است. آن ها فیلمی دارند به اسم “The Man Who Wasn’t There” که در آن فردی (با بازی Billy Bob Thornton که در فصل اول سریال فارگو بود) را برای قتلی که انجام نداده است زندانی کرده اند و منتظر روز اعدام اش است. در آخر این فیلم چند ساعت قبل از اعدام اش در های زندان به صورت معجزه آسایی به روی او باز میشوند، او بیرون میاید و وارد حیاط زندان میشود. در آنجا میبیند که یک سفینه فضایی بالای سر اش منتظر اوست. او بالا را نگاه میکند، سرش را تکان میدهد و به سلول اش بر میگردد. این مرد که Ed نام دارد همانند Peggy در فصل دوم سریال فارگو (که اتفاقاً هر دو آرایشگر هستند) درگیر معنای زندگی است و در آخر با احتمال گرفتن جواب در دنیایی دیگر تسلیم میشود.(اما Peggy بیشتر تمرکز اش روی پیدا کردن معنی در این دنیا بود.) در آنجا Ed اوضاع ناراحت کننده و وجود اش به اندازه کافی برایش بی معنی بود و او حتی در انتظار اعدام بود برای قتلی که انجام نداده ، حالا یک سفینه فضایی بالای سر اش به او یادآوری میکند که چه چیز های زیاد دیگری را میتواند بفهمد یا نفهمد؟! شما هم جای او بودید بر میگشتید به سلولتان. این دلیل وجود سفینه فضایی جدای از ربط اش به داستان بود و البته سازنده سریال فقط برای صرف وجود این اشاره به آن فیلم از آن استفاده نکرده بود و معانی خود اش را در داستان داشت که در مورد اش گفتیم و بیشتر خواهیم گفت و گاهی نیز باید درون ذهن خودمان به دنبال جواب بگردیم و ارتباط پیدا کنیم و یا حتی ارتباط از خودمان بوجود بیاوریم. این شاخص یک فیلم یا سریال خوب است، که بعد از تماشا ذهنت را هنوز درگیر خود نگه میدارد.

به آخر ماجرا رسیدیم. چرا Hank آن نشان ها را با آن همه دقت و وسواس درست کرده بود، به طوری که همه اشان “متقارن” (نام قسمت آخر سریال) بودند، یا کاراکتری که از جلو و برعکس به یک شکل خوانده میشوند که احتمالاً از نظر Hank موجب از بین بردن سوءتفاهم میشوند. کسی چه میداند شاید اصلاً Hank در تماس با فرازمینی ها بود، شاید از این طریق سعی در برقراری ارتباط با آن ها میکرد. احتمالاً میدانست زمین توسط فرازمینی ها از بالا مورد مطالعه است، احتمالاً دختر اش هم میدانست که در یک صحنه طوری به سفینه فضایی اشاره کرد که انگاز یک چیز معمولی است: “آها اون! یه سفینه فضایی بود چیزی خاصی نبود.”

و جالب اینکه آن سفینه ها در مواقع حساس و مناسبی می آمدند (مرگ دو Gerhardt)، که در اولی اگر حواس Rye را پرت نمیکردند او میرفت و جنایت اش شناسایی نمشد و Peggy هم میرفت خانه اش. و در جای دیگر هم اگر نمی آمدند Bear Gerhardt در آن صحنه قطعاً Lou Solverson را کشته بود و کلاً کل آینده را عوض میکرد.

در این فصل با اشاره به جنگ ویتنام، کره و جنگ جهانی شاید مقصود نشان دادن تکرار تاریخ بود، اینکه گذشته در گذشته نیست، اکنون نیز هست و ادامه دارد. اینکه شرارت همیشه هست و فقط شکل تازه ای به خود میگیرد و ممکن است جزییات فرق کنند اما نتیجه همیشه یکسان است.

اشاره ای کنیم به رویای که Betsy دید. همانطور که یادتان میاید Betsy که سرطان داشت مجبور شد که قرص بخورد و چون قرص در مرحله آزمایش پزشکی بود ممکن بود قرصی که به او میدهند مصنوعی باشد یا واقعی. که در صورتی که قرص مصنوعی بود او میمرد و اگر قرص اصلی بود شانسی برای جنگیدن با این مریضی داشت. کدام قرص را Betsy میخورد؟

آنطور که پیدا شد قرص واقعی را میخورد، که بعدا فهمید دوا ممکن است از مریضی بدتر باشد، ممکن است حتی باعث مرگ اش نیز بشود. اما این اوضاع نابه سامان Betsy با یک رویا از آینده تخفیف داده شد. آینده ای روشن و شاد جایی که Lou پدربززگ میشود (نگاهی به فصل اول). اما بعداً ممکن بود به یک کابوس تبدیل بشود، آینده ای وحشتناک. کدام به حقیقت میپیوندد؟ خب ما میدانیم که فصل اول آینده را به ما می گوید، اما  این را هم نیز به ما میگوید که شرارت به حیاط اش ادامه میدهد.

گذشته ممکن است سرآغاز باشد، اما مردم درستکار با گرفتن تصمیمات اخلاقی و قهرمانانه و عمل به آنها (همانند تصمیمات Lou Solverson در طول این فصل) می توانند آینده را تغییر دهند. خیر میتواند قوی تر از شرارت باشد. خیلی کلیشه ای است؟ شاید، اما چه اشکالی دارد؟ فارگو نیاز به یک پایان پیروزمند داشت، داستان (واقعی) خلبان هلیکوپتری که خانواده اش را در اواخر جنگ ویتنام نجات داد و خود اش هم نجات یافت که Hank تعریف کرد مثالی از آن بود. شاید بالای سر آن خلبان نیز در آن لحظه سفینه ای فضایی وجود داشت.

در انتها میرسیم به هنگامی که Betsy از پدر اش در مورد آن علائم میپرسد. توضیح Hank شخصی، زیبا و عمیق بود: “سوءتفاهم. آیا این ریشه همه اینها نیست؟” که در واقع بازتابی از برخورد اش با Mike Milligan آدم کش در چند هفته قبل بود که برای او توضیح داده بود این ظرفیت برای یک گفتگو معقول بود که موجب شد هر دوی آنها از آن رویارویی جان سالم بدر ببرند. اگر یک زبانی بود که همه آن را میفهمیدند، اگر ارزش هایی می بود که همه در مورد آن موافق می بودند آیا میتوانیم درگیر این خشونت ها، بی رحمی ها و وحشی گری ها نشویم؟ این ایده ای بود که تمام فکر و ذکر Hank را پر کرده بود. در اینجا Betsy به او میگوید: “تو مرد خوبی هستی.” و هنک هم در حالیکه صدایش کمی ریز میشود جواب میدهد: “اینشو دیگه نمیدونم اما دلم میخواهد فکر کنم نیتم خیر است.”

تا الآن دیگر ما آینده را دیده ایم. آینده ای که به زودی Betsy و Hank دیگر به آن تعلقی ندارند. اما برای همین حال، برای این شخصیت ها، نیت خیر کافیست تا حافظ آنها باشد. اگر سرنوشت از قبل تعیین شده، اگر امپراطوری های فرو میریزند و اگر پادشاهان از شوکت اشان سقوط میکنند، شاید تنها چیزی که در آخر اهمیت پیدا میکند نیت خیر است.

پست های مرتبط

بررسی قسمت آخر فصل 6 سریال GAME OF THRONES

بررسی قسمت آخر فصل 6 سریال GAME OF THRONES

***این مطلب حاوی اسپویلر میباشد، اگر هنوز قسمت دهم، فصل ششم این سریال را ندیده اید، از خواندن ادامه مطلب و کامنت ها خود داری کنید *** افراط گرایی در هر نوع اش خطرناک است چه در خدمت هفت مقدس باشد یا ارباب نور، همانطور که Davos فهمید Melisandre, Stannis و Selyse با نام خدای قرمز چه بلایی سر...

بررسی قسمت نهم فصل 6 سریال GAME OF THRONES

بررسی قسمت نهم فصل 6 سریال GAME OF THRONES

***این مطلب حاوی اسپویلر میباشد، اگر هنوز قسمت نهم، فصل ششم این سریال را ندیده اید، از خواندن ادامه مطلب و کامنت ها خود داری کنید *** خب فکر کنم تمام کسانی که از دو قسمت قبلی این فصل ناراضی بودند با دیدن این قسمت راضی شده باشند! همانطور که پیش بینی کرده بودیم قستمی بزرگ، پر خرج و با شکوه بود...

بررسی قسمت هشتم فصل 6 سریال GAME OF THRONES

بررسی قسمت هشتم فصل 6 سریال GAME OF THRONES

***این مطلب حاوی اسپویلر میباشد، اگر هنوز قسمت هشتم، فصل ششم این سریال را ندیده اید، از خواندن ادامه مطلب و کامنت ها خود داری کنید *** قسمت یکشنبه شب Game of Thrones هیجان انگیز بود، شاید بیشتر به خاطر آنچیزی که نبود نه آن چیزی که بود! البته همه قسمت ها نباید هیجان انگیز و پر خرج باشند به خصوص...

2 Comments

  1. Nasser January 31, 2016

    بهترین سریال سال 2015.
    100 درصد نامزد EMMY بهترین سریال درام خواهد بود.سر این جایزه باید باید با game of hrones رقابت کنه.البته تجربه نشون داده سریالایی مثل فارگو میتونن game of thrones رو شکست بدن

  2. Farhad Masiha
    Farhad Masiha January 12, 2016

    سریالش عالیه

Comments are closed.